۷

ایستگاه مترو سمت هفت تیر
خرداد بود و هفتمین روزش
مثل همیشه منتظر بودم
ساعت حدودا هفت و نیم بودش

یک شاخه ی رز توی دستامو
با هر قطاری قلب من لرزید
توو این یکی نیستی و تکراره
چشم انتظاری و غم و تردید

هفتا قطاری که نیاوردت
هفت بار جونم رو به لب آورد
ترسی که پابنده وجودم شد
مثل خوره آرامشم رو خورد

گوشی خاموش و چه فکرایی
که ذهنمو آزار میدادش
اینقدر که ساعت رو چک کردم
حتی زمان از حرکت افتادش

به حرمته عشق ما شاید هم
ایستاد تا از پا نیفتم زود
شاخه گلی که دیگه پژمردو
ساعت به وقت ایستگاه نه بود

یک ساله شد عمر جداییمون
یک ساله بازم هفت تیر میرم
یک ساله خرداد هفتمین روزو
من سال مرگ عشق میگیرم

محمد قاسمی (شاهد)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: