تیر آخر…

دلم که تو بازی عشق
شد کیش و ماتت چه کنم
نیستی خودت،این به کنار
با خاطراتت چه کنم‌….

با خاطراتی که هنوز
مثل خوره تو جونمن
جون کندن منو نبین
پس تیر اخرم بزن…

بزن که از ریشه منو
خشکوندن عادتت شده
خنجر به پشت من زدن
رسم رفاقتت شده…

بزن که تو خاطره هام
همیشه موندنی بشی
به رسم شاعرانگی
بزن که خوندنی بشی…

کلام اخرت منو
به دست قصه ها سپرد
رفتی ندیدی رفتنت
چی به سر دلم آوُرد…

یه گوشه کز کردن من
حرف تموم مردمه
حال تمومه عاشقا
میون حال من گمه…

من موندم و خاطره هات
یه پنجره با یه غروب
رو تبل تنهایی من
مشتتو محکم تر بکوب…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: