نقاش من!

نقاش من!
مرا به خاطر بسپار
با قامتی خمیده و دست هایی لرزان
دیگر سوار ثانیه ها نیستم
در آتش آن ها، در این کوره های بی رحم، استخوانهایم ذوب شده اند
راستی از بهار می گفتی
چه قصه زیبایی، از که آموختی اش؟
در قصه ات پرندگان بر شاخسار درختان
و در میان آسمان
می خوانند و می رقصند
در قصه ات پروانه ها بال داشتند
چه زیبا می گفتی از درخت و گل و آینه ی آب
قصه ات زیباترین قصه دنیا بود
از که آموختی اش؟

از این نویسنده بیشتر بخوانید: