حدیثˏ مهربونیا

حدیثˏ مهربونیا رو بال ابرا پر کشید

فرشته بود برای من گر چه نگاهمو ندید

خاطره هاش رنگ خیال به سبزیه برگ چنار

نگاه گرمش واسه من ترنمˏ فصل بهار

زلال و روشن مثˏ اب غریب و مبهم مثˏ خواب

ازش واسم هیچی نموند جز عکس کهنه توی قاب

یه قاب و کلی خاطره میون خلوتˏ خونه

رفته  و مونده از غمش یه بار سنگین رو شونه

صدای بارون که میاد دلم هواشو میکنه

هوای روزای بهار که بود کنارم تو خونه

میون خاطرات من حک شده مهربونیاش

میمونه توی یاد من همیشه همزبونیاش

با رفتنش دنیا برام پر از سکوت و ماتمه

نمیدونست اونکه نموند تموم دنیای منه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: