اشکام می پرسن حالمو

قلب ترانه ی منو
به دست غم سپرده ای
تو هق هق شبونمو
به شهر گریه برده ای

شهری که پایانی نداشت
بی من که قربانی نداشت
جز آه و دردو اشک من
دیگر که مهمانی نداشت

رفتی شکستی بالمو
غصه گرفته فالمو
فکر پریشونیم نباش
اشکام میپرسن حالمو

گفتم که این روزای سرد
باید که سر کنی تو مرد
پاییز گرفته جای او
گرفته قلبت رنگ زرد

ببین که با دلواپسی
از راه رسیده بی کسی
جرأت نکردم که بگم
دلم تو بی هم نفسی

ستاره ی شبام غمه
خط کشیدم روی همه
ازین بلای عاشقی
هر چی سرم بیاد کمه.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

765
۴