ماهِ چشم قهوه ای

از وحشت کابوس من

پلکامُ هم نمی زنم

می ترسم از تنهائی و

می سوزه زخمای تنم

 

دل می زنم به جاده ها

اینجا یه زندونه واسم

با کوله بار بی کسی

به آخر شب می رسم

 

توو شهر شب دردای من

تنها رفیق راهمن

بازم میام دنبال تو

وقتی دلم رو می زنن

 

با ترس و دلشوره همش

مسیرمُ گم می کنم

جلویِ چشممی، تو رو

هر جا تجسم می کنم

 

خیره به ماه آسمون

میشم ولی ماهم توئی

من ماه می بینم ولی

با چشمهای قهوه ای

 

به چشم های من بگو

کدوم ستاره روشنه

اینجا فقط اشکای تو

از دور سوسو می زنه

 

این حال و روز زار تو

حالم رو بدتر می کنه

قلبم لب این پرتگاه

سقوطُ باور می کنه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علی عزیزی

"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت" حافظ. (برای استفاده از ترانه هام این ایمیل منه: azizi2ali@yahoo.com ، خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.)