منوببر

منو ببر به شهر آرامش چشمات
بدون تو یه حس ممتد تو غبارم
نذار که خالی شم از آوازو ترانه
بذار تو آغوش تو رویا ببارم

منو ببر به فصل تصویر نگاهت
خواب عمیق خستگیم زیر رو کن
شعله بکش میون شاخه های خشکم
منو با دریای نگاهت روبرو کن

منو ببوس تا بشکنه یخای سردم
نذار که این تن شکسته دربه در شه
منو ببر به آخرین مقصد بودن
بذار که عمر این دیوونه با تو سر شه

…حامی عاشوری…
…زمستان ۹۴…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

510
۱

  • اقای عاشوری شعرتون خوندم همه چیز خوب بود ولی مفهومی رمزالوده سختیه متوحه نشدم یا اشکال از منه که چون اول راهم در حال ساده نوشتن و ساده مفهوم رسوندن خودش میتونه مخاطب بسیاری داشته باشه موفق باشید