رویای بارون زده

یه رویای بارون زده
پشت یک پنجره
یه بغضه نفسگیر ،
مونده توو حنجره

واسه ام زندگی
بی تو دلخواه نیست
رفیقم جزاین
درد جانکاه نیست

نه پشتی که بازم
بهش تکیه داد
نه قلبی که بازم
بشه هدیه داد

عزیزم بیا و
نجاتم بده از سقوط
فقط با نفس های تو
میشکنه این سکوت

یه مرهم بیار باخودت
واسه دلتنگیام
با دستای گرمت بذار
روی تنهاییام

یه چیزی بگو
چشممو وا کنه
توو گوشم صدای
تو نجوا کنه

یه پایان شیرین
واسه قصه هام
یه چیزی که کم شه
باهاش غصه هام

از این نویسنده بیشتر بخوانید: