بر من خشم مگیر

بر من خشم مگیر
ای سروده¬ی نور
در این بی¬نهایت تاریک
بر من خشم مگیر
چه بسیار حرف¬هاست برای ناگفتن
و چه بسیار غزل¬ها برای ناسرودن
همزاد باران و خنده
مرا از آغوش گرم چشم¬هات محروم مکن
ترنم تبسمت را
در این باغ خاکستری دهشت¬زا
به منِ سنگین شده از مرگ ارزانی¬دار
در این باغ بی¬برگی که میوه¬هایش را کسی به یاد ندارد
بر من خشم مگیر
و رهایی بخش
آسمان قلبم را از ابرهای اندوه
بیا و در میان غزل¬های آکنده از اشتیاقم
با لبانی پر از زیبایی و لبخند، بیارام
و برای من نقاشی کن ترانه¬ایی از گل و آشتی،
شاهزاده¬ی قصه¬ها
در قصرهای نگاه تو
فرشته¬هایی پنهان¬اند که آرامشی اساطیری در قلب¬های آنها نهفته است
با پرواز واژه¬های ملونت
از رونق بینداز
تنهایی مرا در این جنگل بی¬حیایی و جور
و سکه¬های سرخ خنده¬ات را بر روی میز غمگین صبحانه¬ام برویان
که قلب من بی تو
انار غمگینی است
که در دره¬ی خاموش ضجه می¬زند
و چشم¬هایم فانوس¬هایی خاموش
بیا و شعرهای سپیدم را رنگین کن
با شراره¬های خورشید چشم¬هات
که از پرتو چشم¬های تو
کانی¬های لعل و یاقوت می¬رویند

از این نویسنده بیشتر بخوانید: