و چشمهاش

وَ چشم هاش مرا دید و باز هم خندید
وَ قلب من که دوباره ز شوق می رقصید
فقط من و تو میان ستاره های قشنگ
قدم زنان می رفتیم با هزار امید
تو از ترانه و باران دوباره می گفتی
من از نگاه طلوع و ز روزهای سپید
صدای خنده ی ما تا به دورها می رفت
و زندگی لب مان را قشنگ می بوسید
دو پنجه حلقه شده در میان همدیگر
وَ باز کلمات زلال می بارید
دریغ، ثانیه هامان به سوی شب رفتند
که پای ساعت ولگرد تند تند دوید
غروب شد وَ کلامش چقدر غمگین بود
چرا که بیت خداحافظی ز راه رسید.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: