پس هستم…

صب ،چند سبد واژه خریدم واست
تا شعر شبم برات مهیا باشه
چون غرق نگاهت شدم این روزا، پس
چشمای تو هم ممکنه دریا باشه

با این همه مردمی که میشینن پات
من شانس کمی دارم و…اینم بد نیس
هر چند پرستیدن عشقت کفره
قلبی که به عشق مومنه ،مرتد نیس

لشکر کشیه کساییو دیدم که
میخوان تو بگی که پیششون میمونی
چشمای تو سرپناه اوناس اما
«شاهین دژ» دنیای منی…میدونی؟!

چی روی تو میتونه موثر باشه؟
«با ما به از این باش» که با دنیایی
دیوار کدوم چین شده احساساتت؟
یا ساحل سنگیه کدوم دریایی؟

لبریز شدن همیشه خیلی بد نیس
گاهی که اصن برای قلبم خوبه
قلبی که بتونه از تو لبریز بشه
قلبیه که واسه عاشقی مطلوبه

این عشق برام همیشگی تر میشه
وقتی که به اونی که «تو»یی دل بستم
هر کس یه دلیلی واسه بودن داره
من هم به تو فکر میکنم،پس هستم!

"حمیدرضا زرگران پور"

۷۹۰
۱۸