نماندی

نماندی

نمادی که با تو غم دل بگویم چو دیوانه گشتم کنارم نبودی
نماندی که با تو غم دل بگویم
چو دیوانه گشتم کنارم نبودی
به هر سو نگاهی که از گریه پر بود
تو از قلب من آسمان را ربودی
در آن کوچه ای که تورا دیده بودم
دوباره پر ازبودنت شد وجودم
مرا این غم سرد هجران شکستو
تو انگار که هرگز در آنجا نبودی
مرا از خیالت رها کن که دیگر
دل از سوزش زخم هایت شکسته
تو مغرور و بی تاب نماندیو رفتی
چه بغضی که بی تو به قلبم نشسته
بگو بعد از این بی وفایی از عشقت
بگریم هنوز یا بخندم به حالم
ببین شاخه هایم که خشکیده از غم
زمستان سختیست میان نگاهم
۴۱