هیس!

هیس!

 

توی دستای سرد تنهایی
مثل یه کاغذ مچاله شدی
انقدر از خودت گریزونی
که نمی دونی چند ساله شدی

بچه بودی زمونه یادت داد
تا همیشه بترسی از سایه
اون شبی که خدات زخمی شد
زیر دستای مرد همسایه

بعد اون شب با آبروداری
چه بلایی سر تو آوردن
وقتی بابا سکوتو یادت داد
قهرمانای بچگیت مردن

  تو یه هیس بلند کشداری
جلوی چشم و گوش این مردم
آبرو، عرف، جبرِ بی منطق
تف به این باورای سر در گم!

اما ترسا رو پس بزن، پاشو
زندگی رد شدن از آتیشه
این سکوت وقتی حقتو خوردن
مترادف با خودکشی میشه

اگه تا آخرش همین باشی
هیچ کس جز خودت نمی بازه
میشه  این شعرو پاک کرد اما
آخر قصه تا ابد بازه ….!

#معصومه_قریشی

۹۳
۱