مهلت

با مُهر ِ خورشید آمدم شب نامه را باطل کنم
تا آیه آیه مِهر را بر لوح ِ دل نازل کنم

چَندی ست از خود بیخودم با عقل مَسخَم کرده اند
گفتم از این پس می روم یک چند کار ِ دل کنم

هی نقطه چین در نقطه چین پُر شد جهان از رمزها
من با معمّایی دگر تصویر را کامل کنم

از گل سرشتندم ولی از گوهرم جان داده اند
من شاهکار خلقتم کِی آب ها را گل کنم ؟!

محو ِ زمینم کرده ای با سیب و گندم دلخوشم
من را بخوان تا باز هم در آسمان منزل کنم

پروردگارا مُهلتم دارد به پایان می رسد
ساعت شنی می خوانَدَم تا ترک ِ این ساحل کنم

در مَسلخم آورده ای با وعده هایی دلفریب
باید قرار ِ خویش را با خلقتت کنسل کنم

گیتا سلطانی

— استفاده از واژه ی کنسل را به بزرگی خود ببخشید —

۵۵
۲