استفهام انکاری

من از گرمای دستان تو دانستم

بخاری را با نفت کاری نیست

و در سرمای تابستان

پتو یک مشق تکراریست

و من اصلا نفهمیدم

نه از سرما نه از گرما

چرا گویند عشق بیماریست؟

من از پیچ مژگان تو دانستم

خروج از جاده اجباریست

و با یک فعل مثبت از تو میپرسم

که بی تو زندگی جاریست؟

و این استفهام انکاریست!

 

۱۲۸