بوسه بر بارون

بارون یعنی تو هنوز هستی
هرچندکه رفتی از اینجا
با خاطراتت زیر بارونم
دیونگی داره این رویا

چتر خیالت زیر بارون باز
سمت قرارمون منو برده
وقتی نباشی ساحل دریا
با من نمی سازه نگاش سرده

اینجا ی کافه باز ته کوچه
سرمست عطر قهوه ی تلخ
انگار زبونم واسه آدم ها
هم عصر با مردم بلخ

توو پازل تقدیر من بی تو
روزای خوش آروم نمیگیرند
سرریز میشن سمت دلتنگی
اونقد میرند تاکه می میرند

حالم عوض میشه اگه باتو
هم پای هم بارونو می بوسیم
واسم مهم نیست حرف آدم ها
میگن زیادی واسه هم لوسیم

چوب خط رویاهام دیگه بستست
دیگه به حالم اعتباری نیست
بارون و کوچه ، کافه ی شعرام
دست خودم نیست، اختیاری نیست!!

تنها حضورت جنس تسکین
تنها صدات ناقوس این معبد
مومن سر قولش بها میده
بامن بمونی نه.. نمیشم بد

#حسین_خزایی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

372