شعر محاوره

من تو سرم یه گرگ دارم که
بی رحم تر از گرگ بیابونه
وقتایی که میبینی آرومم
داره واسم لالایی میخونه

یه گرگ دیگه توی قلبم هست
اون ضد عشق و ضد احساسه
مثل یه خفاشه که تو روزا
میخوابه چون به نور حساسه

گرگی که توی ذهن من بوده
هر جای من زاد و ولد کرده
میخواستم آدم شم اما تو
باعث شدی اون گرگ برگرده

راهی که حالا پیش رو دارم
از هر طرف انگار بن بسته
از گرگ تو فکرم کمک میخوام
از شانس بد اونم الان مسته

مردم چقد بد میگن از گرگا
درسته اما خوبی ام داره
معرفتش ثابت شده س واسم
هیچ جا منو تنها نمیذاره

حالا خودم گرگی شدم دیگه
دنیا منو اینجوری بار آورد
میخواستم آدم شم اما حیف
گرگ توی ذهنم منو میخورد

حسام طهماسبی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: