خاطره

سلام این شعر نو رو تو دوران راهنمایی گفتم که البته جزء اولین سروده های بنده بوده و خالی از اشکال نیست چون تو اون دوران خیلی تجربه نداشتم و این شعر نو بیشتر یک دلنوشتست امیدوارم خوشتون بیاد…

هنوز تصویری هست

در آینه ذهنم

و هنوز صدایی هست

در راهروی خیالم

انگار که این خاطره ها

از همین دیروزند

گرد آن حوض بزرگ

بچه ها می تابند

بچه ای می افتد

گریه اش تا به فلک

مادرش می آید

کودکش بی تاب است

با حضور مادر دیگر او آرام است

گرد آن حوض بزرگ

هست چند باغچه ای

که درونش سر سبز

سیب و انجیر و انار همه آنجا هستند

بوی عطر کاه گل ، وقت باران خدا

کوچه یک دست همه کاه گلیست

مردمانش همه پاک

رسم این کوچه فقط پاک دلیست

سال ها از پی هم

یک به یک می گذرند

کوچه ها یک رنگ نیست

عشق و دل دادگی دیگر رسم نیست

دیگر از عشق حقیقی خبری اینجا نیست

تمام ….

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

357