“بله”ی اجباری

 پر از بغض و حسرت آماده ی گفتنم،

اینم اونکه خواستی: “بله” ی اجباری

همه آرزوهاتو امروز دیدی

دیگه هیچی از من توقع نداری

همه خواسته هام موند، پشت همین در

نذاشتم تو یک لحظه کم داشته باشی

برای تو هم هیچ فرقی نداشت

تو خواستی که از هیچکس کم نباشی

پر از بغض و حسرت، دیگه خسته ام

شاید واقعا قسمت من همینه

عروس کسی شم که تو خوابمم

نخواستم یه لحظه کنارم بشینه

لباس سفید ُ تنم میکنی

میگی این همه آرزوی منه

واسم مث کابوس بود دیدنش

یه حلقه که الان توو دستمه

میخندی و شادی از رفتنم

میگی پای هم دیگه پیرشین دخترم

واسم سخته باور کنم بعد از این

باید از همه زندگیم بگذرم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: