مینویسم که رفتن اجباریست..

می نویسم سلام و بی پرده
می روم تا ته همین قصه
می نویسم که مرگ نزدیک است
با کمی گریه با کمی غصه

می نویسم خدا نگهدارت
می نویسم که رفتن اجباری ست
می نویسم که غصۀ این زن
با خودش در ترانه ها جاری ست

می نویسم برو … نمان سوگند
قلب تو شیشه است و چوبی نیست
می نویسم برای دل بردن
آه بانو …. زمان خوبی نیست

می نویسم که کاش بعد از من
مادرم همچنان جوان باشد
پدرم پیر می شود قطعا…
کاش تا بوسه اش زمان باشد

می نویسم بریده ام از عشق
پای عهدی که با خودم بستم
بخدا من فقط خودم بودم
بخدا از زنانگی خسته ام
*******************
می نویسم جهانتان تنگ است
می نویسم که زخمتان کاری ست
می نویسم که مرگ شاعر ها
آخر قصه های تکراری ست

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سوگند صفا

من سوگند صفا متولد74/6/31 عاشق چارپاره و دیوونه ی ترانه .... بچه همدانم بخوانید،نه خود همدان،ولی فرزند ایرانم ،خود ایران.... دلم برای همه جا میزند...دست خودم که نیست...شاعر که باشی نه آرامش داری ونه قرار...ونه مکانی ثابت........شاعری ینی خانه به دوشی...