دیوار بلند

دیگه این دل به یه دیوار رسیده
جای احساس یه عشقه پر دروغه
تموم قلب من رنجیده از عشق
به تاریکی رسیده ، بی فروغه

تو اوج لحظه های این جوونی
دلم سمت یه دیوار بلنده
به پیری میرسم وقتی زمونه
تو فکر دختر ابرو کمنده

به طعم تلخی از شام دعوتم کرد
همونی که پر از دلبستگی بود
کنارم راه می رفت اما نگاهش
به سمت کوچه ی پشت سری بود

به کاغذهای دفتر دل سپردم
به خودکاری که به یادش نوشته
به خوابی که توی بیداری دیدم
به تعبیرهای تلخ و رشته رشته

چه آشوبی شده تو این حوالی
به امید نرسیده ، نا امیدم !
صدای چیک چیک بارون و شیشه
دیگه از هرچی عشقه دل بُریدم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: