عکاس بودم

خودم دیدم نگاش محو چشَم بودم
تو خوابم نه!تو بیدارى پیشم بود
تو اون تنهایی و تاریکی محض
واسه اینکه یهوقت تنها نشم بود
تموم حرفاشو با عشوه می گفت
ازون حرفا که از رو عشقه میگفت
ازون حرفا که حسرت بوده واسم
مث صحبت آب با تشنه می گفت
همش تو چشم من لبخند میزد
وجودش رو به جونم بند میزد
کنارش گرم و با احساس بودم
یادم افتاد که من عکاس بودم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: