شاهزاده سوار بر اسب سیاه

فرصت شک کردنمو گرفتی
شبی که اسممو قسم میخوردی
از تب عشق تو جنون گرفتم
راستی همونی که واسم میمردی؟

من همونم که عاشق سفر بود
زندونیه چشمای دریاییت شد
آوار آرزویی که تو ساختی
مخرب حرفای رویاییت شد

به فنجونم وقتی نگاه میکردم
به جز تو مرد دیگه ای تو فال بود
باور اینکه اسب تو سیاهه
واسه دل ساده من محال بود

تا که یه روز از خواب تو پریدم
لحظه ای که گفتی"دوستت ندارم"
خیلی واسم سخت بوده اشتبامو
به پای عشقی که نبود بذارم

گفتی"دیگه حسی بهت ندارم
مزاحم امروز و فردام نشو"
تو رفتی و نشنیدی که میگفتم
"داری میری از راه دریا برو"

از این نویسنده بیشتر بخوانید: