صحنه

یکی از صبح سر کاره

یکی دیگه شبُ بیدار

یکی درگیر فشاره

یکی مبتلا و بیمار

 

یکی دردش درد عشقه

یکی بی عشق و کلافه

یکی منطقی و عاقل

یکی هم رؤیا می بافه

 

زندگی مثل یه صحنه ست

من و تو بازیگراشیم

تجربش یه باره ما هم

حیفه توو صحنه نباشیم

 

این همه تناقض و درد

ما رو دور از صحنه برده

حسی از حضور و بودن

توو وجود همه مرده

 

اگه این دنیا عجیبه

اگه هر نفس عذابه

اگه وقتی تنها باشی

همه می شن یه غریبه

 

جای تو خالیه بازم

توی یک گوشه صحنه

نقش تازه ای بسازوُ

بی خیال نقش کهنه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: