عذاب

بودنت عذاب بود و نبودنت عذاب

داشتنت یک خواب بود و دیدنت سراب

چه صادقانه میگفتی عشق پایانی ندارد

با حرف های زیبایت می شد نوشت یک کتاب

در عمق وجودم چه جاودانه آشیانه کرده بودی

مست بودم از تمام دروغهایت و وعده های بی حساب

از تمام کوچه های این شهر با تو خاطره دارم

از تمام روزهایی که با یک روز ندیدنت میشدم بی تاب

روزهای طلائیمان چه زود گذشت

چه شد که خانه عشقم برسرم شد خراب

حرمت عشقم را چه بی رحمانه شکستی

که شد تمام آرزوهایم نقش برآب

چند سالی می شود که بی صدا رفتی

نگو که عاشقم بودی یک دنیا بی تاب

حرف های پوشالیه تو دیگر خریداری ندارد

ای وای که این حرفهایت تمام هستیم را داد به باد

عمرم به سی نمیرسد اما انگار چهل ساله ام

خسته ام از این همه دورغ و سوال های بی جواب

آرزوی مرگت را میکنم ای عروسک بی وجدان

روزی که تو ویران شوی روز جشن است و ثواب

میدانم که روزگار در کمین توست

پس دیری نمیکشد که توهم شوی گرفتار عذاب

ناله کنی و ذجه سرکشی از سینه

روزی که ابرها کنار روند و بیرون بیاید آفتاب

از این نویسنده بیشتر بخوانید: