سایه ی تردید

چه ساده دل بریدی

ساده أزم گذشتی

ساده چه ساده بودم

غرورمو شکستی


چقدر  آروم، چقدر آسون

چه بی احساس، چه بی قانون

چقدر  راحت بریدی دل

از این چشمهای پر از خون


نه دستاتو،نه حرفاتو،نه اشک تووی چشماتو

نمی  تونم کنم باور ، نمی  تونم کنم باور


تو گفتی عاشقت هستم

ولی اینا همش حرفه

چرا باید همه روزام

با یه رویا فقط سرشه



نمی تونه بگه واژه

چقدر مهلک حالم. . .

همین فردای بعد از تو

خرابه رو سرم عالم



چقدر سخته فقط افسوس

بشه سهمت از این دنیا

یا که یه سایه از تردید

بشینه رو تن رؤیات. . .


نه دستاتو،نه حرفاتو،نه اشک تووی چشماتو

نمی  تونم کنم باور ، نمی  تونم کنم باور

از این نویسنده بیشتر بخوانید: