(گوسفندِ قربونی)

غروب جمعه ها بغضی گلومو سخت میگیره
غمت دس ور نمیداره به دستو پام زنجیره
دارم میسوزم از داغی که میسوزونه دنیارو
تموم دلخوشیم اینه نبینم صبح فردارو

حواست هست اینروزاچقدر سردو زمستونی ؟
چیکار کردم چرا اینجور ازم رو برمیگردونی؟
یه احساسی بهم میگه تو داری میری از پیشم
یه دیوونه م که از عشقت دارم دیوونه تر میشم

بغل میگیرم عکساتو توو این شبهای بارونی
نباشی بیتو میمیرم..بگو همراام میمونی
چه شبهایی که با یاد تو و عشقه تو بیدارم
تموم حسرتم اینه بگی بازم دوستت دارم

امان از آرزوهایی که بیرحمانه بر باده
نگا کن عاشقت اینجا به روغن سوزی افتاده
تو از حاله منه بی آشیون آخه چه میدونی؟
خبر کی داره قصاب از دله گوسفند قربونی؟

بگو تا کی باید هر شب چشام خیره به در باشه؟
مثه این خاک بارون خورده ی نمناک تر باشه؟
صدای تیک تیک ساعت عذابم میده دلتنگم
نباشی با هزار ویک غم وامونده توو جنگم

نگاهت تیز وبررنده س همون چیزی که میخوامه
نمیدونی بدون :حکم سلاح سرد اعدامه !

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

674
۴۴