خداحافظی

خداحافظی

خـــــدا حافظ گفتی

داری با لبـــــــخند میـــــــــــــــــری

تو هم از بــــــــــــــــــــــــودنم سیـــــــــــــــــــــــــری

نمی پرســـی چیـــه حالم

می خنـــــدی یا می میـــــری

نمی ذاری بمونه رو شونه هات دردم

نمی ذاری دست رو دستای سردم

همش در بند یک بغض و…

یه جورایی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات و کردم .

خداحـــــــــــــــــــــــافظی سخته

ولی واسه تو آ ســـــــــــون بود

حالت چشمات پریشون بود

ولی دست دلت آروم بود

زدی و صورتم خون بود .

کمر از بار غمت سست شد

روی سیاهی موهای سرم

یه ابر برفی اومد و ….

زمستونی درست شد .

خداحافظ …. ببین چی شد

که آروم شدی با این جدایی

نه ترسیدی و نه بغضت گرفت

شاید رسیدی به بی وفایی .

همش آرامشم اینه

تو این شبها که تو نیستی

یکی با دست پر اومد سراغت

دیگه نداری چشمای خیسی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: