بغضم گرفت پشت نقابی که مرد بود…!

بغضم گرفت پشت نقابی که شاد بود
بازی شدم ولی نه به معنای زندگی
بازی شدم که توی کمیک نفس زدن
نقشم بشه یه عمر تقلا و بردگی

اونقدر خسته ام من از این نقش لعنتی
نقشی که من نبود و نمیذاشت من بشم
مردی که روی صورت این صورتک نشست
حتی نذاشت اخر بازی یه زن بشم

میخوام که روی حجم تنم رد پای غم
لب وا کنه که قصه ی دردامو رو کنه
میخوام که اشکهای سیاهم بریزه و
این خنده روی هرشبو بی ابرو کنه

دستم به هیچ جای نمایش که بند نیست
بنداز پرده رو که همین جا تموم بشم
بنداز پرده رو که مث دلقکای پیر
تو قاه قاه مضحک مردم حروم بشم

دور از صدای خنده ی مردم یواشکی
هرشب برای نقش خودم بغض میکنم
مثل یه روح سر به گریبون و خسته ام
هرشب کنار نعش خودم بغض میکنم

سپینود پهلوانی ۷/۹/۱۳۹۳

از این نویسنده بیشتر بخوانید: