به دلتنگیام دس درازی نکن

مبادا یوقت بعد رفتن بخوای
به دلتنگیام دس درازی کنی
تو ازادی و حقته این که باز
برای همه نقش بازی کنی

تو دنیای تو عشق بازیچه بود
که من توی دستت عروسک شدم
یه دسمال بودم که تنهاییتو
با دستام پاک کردی و دک شدم

لباتو مث ماهی سرخ عید
جلوی چشام باز و بسته نکن
صدات دیگه تو گوش من بی صداست
دیگه تار صوتیتو خسته نکن!

اگر موندنت دست من نیس بذار
همین لحظه درگیر عادت بشم
منو زیر پاهات گذاشتی یه عمر
بذار این یه بارو رعایت بشم

مبادا یوقت فکر موندن کنی
از این لحظه یادم نمیاد تورو
تموم مسیرو ازم رد شدی
حالا دیگه این زن نمیخواد تورو

بهت رک بگم بعد بازیچگی
دیگه بازی دادن برام راحته
یوقت فک نکن دل هنوزم برات
یه بی تاب مدهوش بی طاقته

به دلتنگیای دلم دس نزن
نمیخوام که ردت روشون حک بشه
نمیخوام که تنگ بلور دلم
با دستای ناپاک تو لک بشه

دیگه قصه ی ما به اخر رسید
مربع مربع ته دفتره
به فکر یه بازیچه باش بعد ازاین
که بی من یوقت حوصلت سرنره

سپینود پهلوانی ۲۳/۸/۱۳۹۳

از این نویسنده بیشتر بخوانید: