باغچه آینه

نشستم لبِ باغچه ی آینه
کنارِ یه پیچک پر از خستگی
کنار همون اطلسی هایی که
می خوندن یه عمر عشق و دلبستگی
نگاهی به فردا نداشتم ولی
دلم از گذشته تمنا می کرد
نه فردا رو داشت نه از قبل برید
فقط توی امروز تقلا می کرد
توی چیک چیکِ قطره ی شیر آب
یه ریتم غریبی تو قلبم پیچید
منو از پلانِ غم و بی کسی
یهو توی افکارِ هامون کشید
دلم رو به دریا زدم خم شدم
یه چیکه باورو به صورت زدم
توی بُهت و بی رنگیِ این زمان
به قلبِ تمامِ جهان پر زدم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: