"زندگی جای دیگریست…"

چه روزای بدی پُر شد،تو تقویمِ سراسر سوخت
یکی حسِ سرابو داشت،یکی هم چِش به دریا دوخت
یکی تو قعرِِ اون موجا،عطش با قایقش می برد
یکی با ماه رو دریا،توی شب گریه خوابش برد

همه وِل کردن این خاکو،حیاط و حوض فیروزش
درختا سُرب پس می دن،کجان مردای پیروزش؟
همه آشوبن و تنها،زوال شهرو میبینن
یکی روپاش وانستاد،پُر از بغضن پُر از کینن

همه میدونن این مرگِ،همه میبینن این دردو
یه شهر از آرزو می خوام،سر ِکوچه پُر از مردو
دوباره شرط باید کرد،هزارتا دست بالاشه
اگه حکم همش خونه،بذار امید فرداشه

با این حال بد و خسته،نمیشه با جهان تا کرد
تا وقتی این دلا سرده،نمیشه دستارو "ها" کرد
همیشه یک امیدی هست،نبود هم، رسمِ این دنیاست
بذار مارو بسوزونن،اگه گرماش واسه فرداست

تمامه قلبمو میدم،تو این بارون تکراری
با گرماش حالتو خوب کن،نذار قلبت تو بیزاری
بگه دنیا خراب باشه،همین امروز من بسه
بیا طاقت بیار ای مرد،اگرچه قشرِ ما نحسه…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: