مث دنده ی آخر توی بن بست

بیا ما پا به پای لحظه باشیم
همون لحظه که باید آشنا شیم
تو به اندازه ی من سهم داری
ازین قصه ی روزی روزگاری
غرور کاذبت باعث نمیشه
برای لحظه ای دل سرد باشی
ادای دینتو من می کنم باز
بلند میشم به جا اینکه تو پاشی
من از جایی میام که توی شهراش
هزارون تا عروس مرده داره
برای روز سادش آسمونو
خدا میگه فقط آتیش بباره
با اینکه حافظم خیلی ضعیفه
ولی این عشق برام خیلی شریفه
همیشه یاد تو تو قلب من هست
مث دنده ی آخر توی بن بست
شبا بی اون که تو حتی بفهمی
کنارت با خیال تخت مُردم
همیشه بازی چش بسته داشتم
بدون قاعده بازی رو بردم
رگ خواب تو رو دستم گرفتم
چشای بسته ی من گریه کردن
برای لحظه ای به خواب رفتم
همیشه لحظه ها لبریز دردن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: