تردید…

تو باید حس این حالو بدونی،
تو باید مثل من درگیر باشی،
همینطوری نمیشه عاشقی کرد،
تو باید از خودت هم سیر باشی،

من این روزا دارم تکرار می شم،
همش پر می شم و سر می رم ازتو،
نمی دونم شاید عادت ندارم،
نمی دونم چرا در می رم ازتو،

یه حسی تو وجودم ریشه بسته،
شبیه اینکه دارم غرق می شم،
تو این بارون که می باری شب و روز،
برا چشمات رعد و برق می شم،

تو باید مث من تاریک باشی،
که یه شمعم برات خورشید باشه،
نمی دونی چه دردی داره این حال،
تمــوم باورات تردیـد باشـــــه،

من ازبس گیر این تردید بودم،
سراب حرفتو دریا می بینم،
برای دیدنت یه عمره اینجا،
با این آشفتگی تنها می شینم،

من این روزا دارم تکرار می شم،
همش پر می شم و سر می رم از تو،
نمی دونم شاید عادت ندارم،
نمی دونم چرا در می رم از تو…

محسن رمضانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: