وانت آبی

شیر و شربت روی سرت ، شکمت سیره هار شدی
فلسفی حرف میزنی وشبا ،روی تختت قشنگ می خوابی
توی یخچال خونشو دیدم ، بطری آب بود و پنیر
پدرش درمیاد تا دو قرون دربیاره با وانت آبی

یه کتابخونه داری و هی مکبث و بزور می خونی
گرمه بیرون نشستی تو خونه ،نوک بینیت شدید می خاره
بار می بره از شمال تا هر جا، گرمشه چقد خسته شده
دل اونم یه زندگی می خواد ،کم سواد نیست دکترا داره

مدرکش مثل تو یه کاغذ نیست ، عمر پای زندگی داده
از روی پینه های هر دستش، میشه صدها کتاب نوشت
توی چشماش پره صداقته و حرف داره چروک پیشونیش
دوره کن زندگیشو‌بخون جای آثاربرتولت برشت

فیلم پشت فیلم می بینی ، ژست می گیری با یه نخ سیگار
اون نشسته پشت فرمون و قادری براش می خونه
فیلمنامه ها رو نقد می کنی ، عکس از دنیرو میذاری
توی ذهن قدیمی و پاکش قیصره که زنده می مونه

شبنم باقری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: