تو پایان زوال شهرهایی

چرا اینطور شد این روزا؟
فقط حس پشیمونی
کجای جاده ها هستی؟
که شهرم،رو به ویروونی

منم،غمگین ترین حالت
برای شهر متروکه
سر هر کوچه ام حجله
پر از داغم،پر از پوکه

همه دنیام شده جاده
چشای من روی خطٌاست(خط ها)
تو رفتی،گُر میگیرم من
توکه چشمت برام دریاست

چه آشوبه غم انگیزی
افق هامونو پرکرده
تو برگردی جهان خوبه
تو می تابی به این پرده

واسه باریدن از چشمت
همه اشکارو من می دم
تمامم آب شد اما
من این حسو پسندیدم

همه ابرا رو میگیرم
با یه باد، از بُنِ موهات
بذار پاره بشه پرده
زوال دوری،تو چشمات

تو نزدیکی،داری میآی
که دریاهام،بارون شد
به شوق آسمونه تو
ببین شهرا چه آروم شد

چطوری من بگم،اینجا
جهان یعنی که تو،باشی
تو اون زیباترین نقشی
بهاری رو خطِ کاشی…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: