چشای تو هم واسه من خوب نیس

بشین تا که تو صورتت محو شم
شاید از زمان پرت شه ذهن من
زمین هیچ آرامشی بِم نداد
چشای تو این حسو شاید بدن

چرا آخه صب تا شب از آدما باید
باید زندگی رو گدایی کنم
به این در به اون در زدن واسه چی
که سهمم شه آخر یه زانوی غم

مث یه خیابون گم توی دود
داره زنده بودن خفه م می کنه
یه جوری که شک می کنم با خودم
مگه مرگ دردامو کم می کنه

خیابونو که حرفشم نه نزن
برام کوچه هم خالی از زندگیس
به قدری زمین بد شده که دیگه
واسه زندگی یه وجب خوب نیس

بشین محو شو تو چشام و ببین
دارم از زمین و زمان می خورم
چشای تو هم واسه من خوب نیس!
واسه من که از مرگ حالا پرم

مث یه خیابون گم توی دود
داره زنده بودن خفه م می کنه
یه جوری که شک می کنم با خودم
مگه مرگ دردامو کم می کنه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: