سوزنبان

یه سوزنبانِ کم حوصله بودم
یه آدم تو کویرِ داغ و پرسوز
یه دور افتاده از شهر و تمدن
یه تیپا خورده از دنیای امروز

مسیرِ هر قطاری دستِ من بود
مسیرِ هر کسی که تو تِرَن بود
قطار از مغزِ من رد میشد هر روز
که تو هر کوپه ی اون، عمرِ من بود

جهانم سرد و ساکت زیرِ خورشید
تمومِ لحظه ها شلاق میخورد
هجومِ ساعتای نا امیدی
دَمار از روزگارم در می آوُرد

تا اینکه یه قطار از نا کجاها
به سمتِ خلوتِ من حمله ور شد
نگاتو سمتِ چشمِ من کشیدی
یه حسی تو وجودم شعله ور شد

نگا کردی به من از پُشتِ شیشه
تورو دیدم به آرامش رسیدم
خدا تو گوشِ من تبریک میگفت
ورودم رو به دنیای جدیدم

تورو دیدم جهانم زیر و رو شد
کلاغِ روحِ من، ققنوس زایید
بیابون مثل جنگل زندگی کرد
از اون وقتی که چشمِ من، تورو دید

حالا با هر صدایی پای ریلم
برای دیدنت آماده هستم
رو خارای بیابون، چند روزه
برای دیدنت دَخیل بستم

ولی حالا قطارا بی تو میرن
به جاهایی که پوشالی و پوچن
حالا دیگه بدونِ چشمای تو
به فکرِ رفتَنَن، تو فکرِ کوچن

قطارا باید اینجا واژِگون شن
میونِ ریل، تو عمقِ یه چاله
منم باید بمیرم رو همین ریل
بسازم قصه ای هزار ساله

جُنون با من یه کاری کرده حالا
به جونِ ریل افتاده کُلَنگَم
قطاری که به سمتِ چاله میره
خداحافظ دنیای قشنگم
.
.
خداحافظ دنیای قشنگم…
.
خداحافظ…
.
.
.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: