به چشمای سیات محدود میشم…

هـوای "مـــن" هوای گِریَــس و انگار
به چشمـام ابــرو بارونــــو بدهکــارم
درست اون لحظه که بغضی تو سینت هست
به جـای "تـــو" تمام روزو مـی بـارم

درست اون لحظه که خاطره ای از من
یه جایی گوشه ی قلب "تو" می میره
بازم حس می کنم هـوای شهــر انگار
غریبانست.. غم آلوده.. نفـــس گیره

"الان چندسالیه زندگی ِمن به چشمای سیات محدود میشه
حالا که روی من چشماتو بستی، تمام زندگیم نابــود میشه
الان چند سالیه ازین خیابـون گذر کردم به تعداد نفس هام
نمی دونم یه روزی اتفاقی شاید دیدی منو که بی تو تنهام"

میگن "پاییز" داره رفتنی می شه
میگن مرگ غمــو فاصلــه نزدیکــه
نمیدونم! ولی تقدیر هر چی هست
یقین دارم به فال"عشق تو" نیکه

نمی دونم! ولی هر چی که پیش اومد
بازم پابند این احساسـو این خونم
یه دنیا پرسه های بی قـــراری رو
به این شهرو خیابوناش مدیـــونم

"الان چندسالیه زندگی من به چشمای سیات محدود میشه
حالا که روی من چشماتو بستی، تمام زندگیم نابــود میشه
الان چند سالیه ازین خیابـون گذر کردم به تعداد نفس هام
نمی دونم یه روزی اتفاقی شاید دیدی منو که بی تو تنهام"

روزنوشت
۱۳۹۲/۱۲/۱۸
۱۰:۴۵

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی شیلا عادل

"شاعر، خود دل در بند سخن خویش دارد، ناچار جهانی را شیفته ی آن می خواهد، لاجرم آن قدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند که خواه سخنش بر دل نشیند و خواه جان بفرساید، همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند." یوهان ولفگانگ گوته