خیال

دارم از روزگارت محو میشم
مث شمعی که آروم آب میشه
تو درگیر تب دستای اونی
که توو آغوش گرمت خواب میشه

برای من که غمگینم، غروبم
تو تنها حس خوب شهر بودی
من هر شب با خیالت خو گرفتم
تو دائم با حضورم قهر بودی

تو از دنیای من دوری و رویات
رو احساسات من تاثیر داره
دارم می سوزم از من دور میشی
که بدجوری تبت واگیر داره

*از این دلواپسی ها، از این دلشوره با تو ، بگو راه گریزم از کجا بود
کسی باید میومد،تو رو از من بگیره ، همیشه راهمون از هم جدا بود*

تصور کردنش سخته ببینی
هنوزم با خیالت خوب میشم
برای من تو این بازی رو بردی
که من با دیدنت مغلوب میشم

هنوزم واسه تو دیوونه میشم
تو رو هر قدر بد شی دوست دارم
هنوزم خاطره هامونو باهم
بمونی یا که ردشی دوست دارم…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: