احساس نشناخته (!!)

هنوزم به یادت یه بغضِ عمیق
میوفته میونِ دلِ مشک ها
هنوزم اگه گوش ها بشنوند
تو میگی منم کشتۀ اشک ها

هنوزم یه احساسِ نشناخته!
منو بی هوا عاشقم میکنه ..
یه حسّی که هر سال این روزها
به قلبِ من اعلامِ غم میکنه ..

توی این شبا ناخودآگاه باز
به جونم میوفتند غم لرزه ها
نفس گیر دلتنگِ دیدارتم ..
دو تا بال کم دارم این لحظه ها

تو بودی که دائم صدا میزدی
ولی حیف من از تو جامونده مُ
با دستای خالی دارم میرسم ،
اگر چه یه مهمونِ ناخونده مُ ..

چه خوبه که مثلِ همه عاشقا
سرِ سفرۀ عشق تو دعوتم
چقد حسّ خوبیه اینکه منم
تو این واژه ها با تو هم صحبتم ..

از این نویسنده بیشتر بخوانید: