یه دست ساده

یه عمری در پی یه دست ساده
نشستیم و ندیدیم که ندیدیم
دلامونو به هر چشمِ سیاهی
نبستیم و پریدیم که پریدیم
یه عمری پای تنها راه رفتیم
فقط جا پای آدمها رو دیدیم
به انتهای این راه هر چه رفتیم
به جز جسم تهی چیزی ندیدیم
به رَمل و طالع و جادو و جَمبَل
تا طعمِ قهوه یِ تلخ و چشیدن
حتی رویِ ورقها هم که برگشت
همه آسِ دلارو رُخ کشیدن
ما دنبالِ یه دستِ ساده بودیم
اما دنیا پر از رنگِ دو رنگی
به دنبالِ مَثَل های قدیمی
یا رومی، یا زَنگیِ زَنگی
ما و تنهایی و شب زنده داری
توو رویامون یه عاشق پیشه بودیم
کنار ما پر از برگای سر سبز
ما دنبالِ یه خاک و ریشه بودیم
قسم به لحظه های بی کَسیمون
که حُرمت داره این دستای خالی
بیا همدردِ من بغضتو وا کُن
خدا می بینه این آشفته حالی
همون لیلی و مجنون های قصه
همش افسانه و خیال و وَهمه
حقیقت چیزه دیگس از من و تو
من و تو نه، فقط تنهایی سهمه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

761
۱۲