خود فریبی!

وقتی که چشم تو،این آیه ی عبور،با اخمخند تلخ،فریاد میزند
وقتی تنت در این سرمای بی امان،طعنه به آتش مرداد میزند

این قلب ساده دل،از سینه میپرد،تا در جهنمت دیوانگی کند
مست از شراب تو،پرواز میکند،تا با دل خودش،بیگانگی کند

من در کویر تن،با عشق و با جنون،سرشاخ میشوم،تا ناکتم(ناک-اوتم) کنند
دست ودلم به توست،پایم به سوی تو،اینها بهانه ایست،تا ساکتم کنند

این جنگ جنگ من،با موریانه هاست،این بازی دوئل،با کلت بی خشاب،
ناعادلانه نیست؟حرفی نمیزنی؟یعنی برو بمیر…یعنی بگیر بخواب…

چشمان وحشی ات،آتش میاورند،تا معرکه از این،آشفته تر شود
تا گُر بگیرد این،مرد برهنه دل،تا رازِ بازی ات،ناگفته تر شود

یا میکشم تورا،یا کشته میشوم،این جنگ از دوسر،مرگ غریبی است
این را بدان عزیز،این بازی عجیب،یک معنی جدید، از خودفریبی است

!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: