بـی بـهـانـه…

میدونم پر از غروری
واسه این دل نمیبندی
بازی کردی با دل من
میتونی حالا بخندی
اتیشم زدی و رفتی
ولی اسمت گردنم موند
من یه عشق کهنه بودم
پیش تو خاکسترم موند
تو که رفتی هرشب من
شد نوشتن ترانه
یا که با دیدن عکسات
گریه های بی بهانه
خاظراتت سبز میشه
لحظه لحظه تو وجودم
وقتی حتی یه غریبه
میگه عاشق تو بودم
خسته ام از این که باید
واسه هرچیزی بجنگم
میخوام ایندفعه درارو
روی خوشبختی ببندم
شاید این یه اشتباهه
ولی راهی غیر از این نیست
وقتی حسی از خدا ام
دیگه روی این زمین نیست
میخوام این بار بنویسم
اسممو رو تن دیوار
شاید یاد من بیافتی
عشقمو کردی تو انکار…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

800
۱۸

درباره‌ی علي جعفري

لحظه لحظه ی زندگی من همانند تلاطم دریاییست که ارامش ندارد و این تلاطم فقط با ترانه هایی که هرکدام زندگی و احساس دورانی از زندگی من را بیان میکند ارام میگیرد...