تراژدی در اوایل اسفند

چکمه هایِ سیاهِ لاستیکیم
برفِ این لحظه هارو از بر بود
ضجه هایِ یه زن از آینده
مادری که هنوز دختر بود

صحنه هایِ تراژدیِ ما
همگی بغضِ تو گلو میشد
قصمون از یه کوچه ی فرعی
از تو شهرِ خدا شرو میشد

رویاهامونو میساختیم
همه ی هفت روزِ هرهفته
تو و دامنِ دهاتیتو
من و تمبونِ رنگ و رو رفته

بعضی وقتا یواشکی با هم
میزدیم به درختِ آلوچه
لپتو ماچ میکردند
پسرایِ ریشویِ تو کوچه

تو قرار شد که دکتر شی
من یه آقا میون آقاها
یه کاراکترِ بدونِ عیب
تو تئاترِ مزخرفِ دنیا

اما زندگی یه وقتایی
سرتاسر گه و لجن میشه
تا تهش گریه میکنی وقتی
ی ه درامِ کمرشکن میشه

من و پایپ و پلِ شهیدهمت
من و درد و جهنم و مرفین
زندگیِ تو هم خرج داره
تو و بوق و ترمزِ ماشین

از گلایِ دامنت هرشب
خون رویِ قالی میریزه
من و تو هردو میترسیم
از خدایی که خنجرش تیزه

بعضی وقتا زندگیِ ما
سرتاسر گه و لجن میشه
تا تهش گریه میکنی وقتی
یه درامِ کمرشکن میشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: