روزگار

خسته شده م از روزگار از لحظه های انتظار
از کوچه های بی صدا از جاده های بی سوار

دلگیرِ از حال و هوا از این دلای بی وفا
از این همه دلواپسی از غربت این لحظه ها

بی تاب و بی توون شده م توی قفس اسیر شده م
تو این سرای بی کسی دیگه زِ جونم سیر شده م

تو ای خدای مهربون برای من کاری بکن
خسته تر از خسته ها رو رها از این زاری بکن

دستی بکش به قامتم جوونیمو پس بده باز
غمو تو از دلم بگیر به حرمت لحظه راز

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com