بارون

خیلی وقته دیگه بارون نمیاد
دلم از داغی خورشید میسوزه
میون شرجی تنهایی من
کسی چشماشُ بهم نمیدوزه
شعله افتاده تو جنگل چشام
داره خاکسترمُ باد میبره
توی این موج برهنه سکوت
قلب من بودنُ از یاد میبره
پشت سد کهنه تنهاییام
حسرت یه لحظه بارونُ دارم
فصل من دیگه به آخر رسیده
دارم از این همه غم کم میارم
بغض دریایی مو انگار که باید
تو کویر خستگیم جا بذارم
غربتی رو که تو چشمای منه
میون دفتر شعرم ببارم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

601
۶