به من بگو : "عزیزم"

اینبار تو ابراز محبت کن عزیزم
من قول میدم آسمون از هم نپاشه
تو جاده ای که مقصدش اصلا مهم نیست
یک دست نمیتونه همش راننده باشه

پاییز امسال رد شد و چیزی نگفتی
تا کی قراره تو دلت مهمون بمونم
بازیچه ی امروز و فردای تو بودم
میخوام برم،کاری بده دستم،بمونم

من آخرین حد از تب دلبستگیهام
رو قلب دریاییت یه قصر از گریه دارم
میگی نه و خورشید قلبت داغ میشه
اون لحظه ها رسما فقط یک شوره زارم

اونقدر که از رفتار سردت داغ دیدم
تب کردم و انگار ازت سرما گرفتم
باور نمیکردم بخوای قالم بزاری
من با تو بی آلایشی رو یاد گرفتم

شاهین خوشبختی تو قلبت حبسه انگار
یک عمره شادی با دلم ناسازگاره
امشب یه بغضی بست نشسته تو گلومو
میترسم امشب آخرش بارون نباره

میخوام برم،کاری بده دستم ،بمونم
با یک "عزیزم" سرنوشتو زیر و رو کن
تنها یه بار، اونم ففط از روی اجبار
پیشم بشین و دست احساست رو روکن

"حمیدرضا زرگران پور"

از این نویسنده بیشتر بخوانید: