بازارِ صحرا

تو این شهرِ پر از آشوب ، نمی مونم دلم تنگِ
برو از قلبِ من بیرون ، نمی خوامت دلت سنگِ
***
نه تو لیلا نه من مجنون ، همش در عشقِ درگیری
دلت درمون نشد انگار ، بگو از زندگی سیری
***
شبا می لرزی از سرما ، روزا سرگرمِ آوازت
تو اشکات غرق شد چشمام ، همش می جنگی با سازت
***
تو می سوزی ترو خشکم ، دلت آتش فشان گردید
چو اشکِ شمعِ شب خوابم ، مذابت بر تنم بارید
***
نه تسلیمم نه دلبسته ، شکستم اون غرور از شر
تو گوشم پنبه جا دادم ، از این فریادِ درد آور
***
تو دل این حسِ تنهایی ، برام آهسته می خونه
دلم بازار صحرا شد ، ولی قلبت پشیمونه
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) ۱۱/۱۱/۱۳۹۲

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

510
۳