فرزند

بی توچه بی رنگه،این حوض نقاشی
وقتی رو تصویرش،رنگی نمیپاشی
این قصه تاریکه،شرم اور و شومِ
یادت نره هرگز،قلب تو محکومِ

مادرچقد اروم،پر زد ازاین دنیا…
توحسرتت کم شد،هرلحظه این رویا
هرشب پدر تنها،باگریه می خوابِ
خورشیدامیدش،دیگه نمی تابِِِ

تنها شدن سهم،اون همه خوبی نیست
پناه اون دستا،عصای چوبی نیست…
عمری توروباعشق،روی سرش میذاشت
غنچه ی لبخندو،روی لبات می کاشت

واسه ی فرزندش،مرحم دردا بود
زحمت هر روزش،امید فردا بود…
حالا ببین تنها،پیر و گرفتارِِه
به اسمون خیرس،که شایدبباره

ساکتو خاموش،دلش پرازدرده
فقط میخوادبازم،پیش توبرگرده…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: